یه کم دیگه خاطره از فتنه ۸۸ براتون بگم، یادمه خونه نشسته بودم بیبیسی گوش میکردیم، میگفت الان دانشگاه شیراز درگیری هست دارن دانشجوها را میزنند و خلاصه حسابی جو میداد، زنگ زدم یکی از رفقا که اونجا بود، گفتم چه خبره؟! گفت هیچی ما الان همون جلو ورودی دانشگاه هستیم هیچ خبری نیست!
اما برخی روزها هم اشتباهاتی صورت گرفت، تا وقتی کار دست بچههای بسیج دانشجویی و اساتید انقلابی بود درگیریها کنترل شد، یادمه بچه بسیجیها توی میدون تجمع کرده بودن، جنبش سبزیها یک پنجم اونها هم نبودن و رانده شده بودن یه گوشه توی ضلع جنوبی نزدیک در خروجی و توی درختها و تاریکی اما کوتاه بیا نبودن، گاهی شعار میدادن و رسما چوب و سنگ و... دستشون بود، ولی هرکار کردن، بچه بسیجیها با استفاده از کثرت جمعیت و صبر و اقتدار و سخنرانی و... نگذاشتن کاری از پیش ببرن، تا اینکه مجبور شدن بیان از وسط جمعیت با چوب و صورت بسته رد بشن برن بالا سمت خوابگاه.
واقعیت این بود که اکثر نیروهای توی میدون غیر از دانشجوهای خود دانشگاه شیراز بودن ولی چون حراست دست خودمون بود، به غیر دانشجوهای دانشگاه و مذهبیهایی که میشناختیم، اجازه ورود نداده بودیم، اینجوری تعادل جمعیت از دست اونها خارج شده بود.
اینها آمدن رفتن بالا و ما موندیم توی میدان ورودی دانشگاه، ربع ساعتی گذشت که دیدم یکی از رفقا به اسم سید محمد، با سر خونی، داره میاد پایین، داد میزد بیایید کمک که نامردا ریختن بچهها رو زدن و دفتر بسیج را داغون کردن، جمعیت که چند دقیقه پیش اینها از وسطشون رد شده بودن و هیچ کاری نکرده بودن، حالا حسابی تحریک شدن که برن بالا برای درگیری، اما سریع دوتا از بزرگترها، یکیشون دکتر پوریزدانپرست از دانشجوهای قدیمی خط امامی و استاد اقتصاد دانشگاه شیراز بود، جو را کنترل کردن و فقط اجازه دادن تعداد کمی برن بالا سمت دفتر بسیج ببینند چی شده و رسیدگی کنند.
(اون شب من و دکتر پوریزدانپرست دونفری باهم رفتیم داخل شهر گشتی زدیم و رفتیم خونه، ایشون هم مسجدی ما بودن و خونشون نزدیک خانه ما بود.)
حالا این داستان را بگذارین کنار اتفاقاتی که در روزهای بعد افتاد، من خودم روزهای بعد نبودم ولی یکی از بستگان درجه یکم که آنجا بود میگفت فلانی روکرد به نیروهاش و گفت اینجا ام الفساده بریزین و جمعش کنید! خلاصه یک سری نیروی غیر آشنا با فضای دانشگاه هم وارد شده و بد جنبش سبزیها را زده بودند.
برخی رفقایی هم که تحت امر بوده و رفته بودن خاطراتشون را بعدا برام میگفتن و باهم بحث داشتیم که چه حجتی داشتی برای اینکارها؟! اونها میگفتند: دستور فرمانده.
قضیه که کش پیدا کرد دیگه کم کم کار از دست نیروهای فرهنگی خارج شده و عملیاتی شده بود، شاید هم برخی نیروهای فرهنگی هم عملیاتی شده بودن، یکی از فرماندهان ارشد را همان روزها دیدم که ترک موتور وسط درگیریها مدیریت میکرد.
البته گاهی واقعا دیگه چارهای نیست و باید جدیت به خرج داد، خدا رحمت کند شهید همدانی که جنبش سبزیها خیلی ازش کینه داشتن، اگر ایشون نبود و اقتدار به خرج نمیداد، توی فتنه ۸۸ یک عده بسته بودن برای تمام کردن کار، وقتی فائزه هاشمی و تاجزاده عملیاتی آمده بودن کف خیابان و ملت را سوق میدادن به حرکت به سمت بیت رهبری و صدا و سیما و... شهید همدانی آمد کار را جمع کرد. شهید همدانی هم ترک موتور از این خیابان به آن خیابان میرفت تا بتونه کار را جمع کنه.
یک نمونه از اقدامات ایشان را یکی از رفقا که آن زمان در دانشگاه تهران از مسئولان بسیج بود، برام تعریف میکرد، میگفت: ما با یک سری از آنها درگیر بودیم و تمام نمیشد، یک دفعه دیدیم سردار همدانی آمد، پرسید: کجا هستن؟! چندتا آدم پشت سرش بودن در حد غول، ما دیگه اینها را که دیدیم کُپ کردیم و اشاره کردیم اون پاساژ، با نیروهاش رفت و همه را بازداشت کرد و برد و داستان تمام شد.
فتنه که میشود اگر نتوانی صحنه را جمع کنی، از دل آن فضای ناامن و هرکه هرکی ممکن است خیلی اتفاقات تلخ و ظلمها رخ دهد.