🔻 پسرم را برده بودم خانه بازی، در تشک بادی مشغول بازی بود که دیدم بلند دارد داد میزند، دویدم ببینم چه شده؟!
وزن بچه بزرگتری با شتاب افتاده بود روی دستش و دیدم ساعدش از وسط با زاویه تقریباً ۶۰ درجه افتاده، خیلی صحنه وحشتناکی برای یک پدر بود، خودش هم وحشت کرده بود و دست دیگرش را زیر نقطه شکستگی گرفته و داد میزد! اولین نگرانیام قطعشدن عصب دستش بود، گفتم بابا انگشتان دستت را میتوانی تکان دهی؟ تکان داد و خیالم آرام شد و خدا را شکر کردم.
زنگ زدم اورژانس؛ گفتم: بیاید سر کوچه، متأسفانه آن لحظه مسئولی هم در خانه بازی نبود که کمکم کند، کمی قبل از این قضیه کاری برایشان پیش آمده بود و رفته بودند بیرون تا اندکی بعد برگردند. رفتم سر کوچه،کسی نبود فقط یک پیرمرد وضعیت دست بچه را دید؛ خیلی نگران شد و میخواست کمک کند؛ زنگ زد اورژانس و تاکید کرد که اوضاع دست بچه خوب نیست، زودتر ماشین بفرستید، تا اورژانس آمد پیشم ماند؛ قوت قلبی بود؛ الحمد لله.
🔻 اورژانس که آمد؛ تا دست بچه را دید گفت؛ این بهاحتمال خیلی قوی مستقیم باید برود اتاق عمل؛ با یک آتلبندی دست را ثابت کردند که تکان نخورد و مشکل بیشتری رخ ندهد؛ گفتند: بعید است در بیمارستان بتوانند آن را جا بیندازند؛ ما برای سرعت گرفتن کار اتاق عمل آنژیوکت را زودتر برایش وصل میکنیم و یک مُسکن هم برایش میزنیم.
🔻 در مسیر تا بیمارستان؛ از باب اینکه هر مشکلی برای ما پیش بیاید خودمان مقصریم «وَ مَا أَصَابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ» (الشورى:۳۰) شروع کردم به گفتن تسبیح حضرت یونس علیه السلام: «سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» (الأنبیاء:۸۷) وقتی میگوییم سبحانالله یعنی خدایا تو ظالم نیستی؛ تو ناتوان نیستی؛ تو با من لج نداری؛ تو به من بدی نکردهای. بعد از تسبیح هم که در این ذکر اعتراف میکنیم، خودم بودهام که ظالم بودهام؛ اگر الان مشکلی دارم تقصیر خودم است.
خداوند در آیه بعدش میگوید اگر وقتی مشکل داشتی؛ خودت گردنت را کج کردی و گفتی تقصیر خودم هست و خدایا از تو جز خیر صادر نمیشود؛ نتیجهاش میشود همان نتیجهای که حضرت یونس پس از این مناجات گرفت: «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذَٰلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ» (الأنبیاء:۸۸) دعای او را اجابت کردیم و از غم نجاتش دادیم و این سنت همیشگی است و اینچنین مؤمنین را نجات میدهیم.
🔻 به بیمارستان که رسیدیم، پزشک اورژانس ما را فرستاد سریع عکس گرفتیم؛ عکس را که دید، گفت: امتحان میکنیم، اگر جا بیفتد دیگر عمل نمیخواهد؛ انشاءالله که جا بیفتد؛ همچنان ذکر میگفتم؛ آن شب الحمدلله پرستار سر شیفت خیلی حرفهای بود و با هنرمندی دست بچه را جا انداخت و آتل بست؛ دوتا استخوان دست در یک راستا باهم شکسته بود و هردو تا استخوان را به شکل جالبی جا انداخت، عکس گرفتیم و الحمد لله؛ جا افتاده بود و نیازی به عمل نداشت.
🔻 پسرم که ناراحت بود؛ پرسید: بابا چرا باید این اتفاق برای من بیفتد؟! گفتم: بابا هر اتفاق بهظاهر بدی، میتواند مایه خیر و برکتی برای ما شود؛ مثلاً حالا که دست راست شما شکسته مجبوری از حالا به بعد تمرین کنی با دست چپت درسهات رو بنویسی و اینجوری یاد میگیری از دوتا دستت استفاده کنی و این برای تقویت ذهنت هم خوبه. حالا جالب که الحمد؛ همینطور هم شد و پسرم بعدازاین قضیه، با هر دو دستش مشقهایش را مینویسد.
🔻 وقتی طرف حساب ما خداست حتی وقتی هم میدانیم مستحق عقوبت هستیم، باز نگران نیستیم؛ چون طرف حساب ما کسی است که به قول امام سجاد علیهالسلام: «مبدّل السّیّئات بأضعافها من الحسنات» است؛ هر عقوبتی و هر سیئهای از ما را میتواند به رحمت و حسنه برای ما تبدیل شود.
🔻 چند روز بعد از قضیه شکستن دست پسرم، با خانواده رفته بودیم درس اخلاق یکی از اساتید؛ آن استاد این قسمت از مناجات امام صادق علیهالسلام را میخواند «یا جَابِرَ اَلْعَظْمِ اَلْکَسِیرِ» و میگفت: بابا طرف حساب ما خداست؛ خدا میتواند استخوان شکسته را طوری جوش دهد که از اولش هم محکمتر شود.
پسرم تعجب کرده بود، پرسید: شما رفتید به حاجآقا گفتید که اینها را به من بگه؟! وقتی گفتیم نه؛ خوشحال شده بود که واقعا میشه دستم از قبلش هم محکمتر بشه.