شرح حال

این وبلاگ جهت نشر نوشته‌های اینجانب حمیدرضا باقری می‌باشد

شرح حال

این وبلاگ جهت نشر نوشته‌های اینجانب حمیدرضا باقری می‌باشد

شرح حال
بایگانی
  • ۰
  • ۰

یک ماجرای خیلی عجیب که آن روزهای فتنه ۸۸ برامون پیش آمد، در قضایای درگیری‌های مسجد قبا، یک شب نمی‌دونم چی شد با جمع رفقا رفتیم کوچه پس کوچه‌های نزدیک حرم سید علاءالدین حسین علیه السلام، یک حسینه خیلی عظیم بود که یک گوشه‌اش زورخانه و میل و کباده و... بود، ۲۰ شاید هم ۳۰ نفری داش مشتی که ما توی شیراز بهشون می‌گیم دویی، آنجا بودن، حسینیه ظاهرا مال هیات بنی هاشمی از بزرگ‌ترین هیات‌های شیراز بود، اونجا دیدیم یک سری آدم‌هایی هستند که اصلا ما روشون حساب نمی‌کردیم و ندیده بودیمشون ولی نیرو ذخیره‌های انقلاب هستند.

رئیسشون یکی بود به نام آقای مطیع قوانین، پیرمرد درشت اندام هیکلی با یقه باز و داش مشتی بود، می‌گفت: ممد آبادانی، یهو یه دویی بلند می‌شد، می‌گفت: براشون بگو اونم یه مشت رجز می‌خوند و...

بعد یکی دیگه را صدا می‌زد، اون هم یک سری صحبت می‌کرد، عجیب مانور قدرتی بود...

یه جمله تاریخی که از آقای مطیع قوانین توی ذهنم ماند این بود که قسم می‌خورد اگه آقو اجازه می‌داد با قمه از این ور مسجد (قبا) وارد می‌شدیم، از اون ورش دیوارو سوراخ می‌کردیم می‌آمدیم بیرون.

ما همینجور با رفقا چشمامون گرد شده بود، اینها دیگه کی هستند، منظورشون از آقو کیه؟ آقوی خامنه‌ای خودمون یا آقوی حائری شیرازی یا کس دیگه؟! چون آقای مطیع قوانین از دوستای صمیمی آیت‌الله حائری شیرازی هم بودن‌.

خلاصه اینکه بعدا یکی دوتا از اون داش مشتی‌ها را در برنامه‌های مانور نظامی، گردان عاشورای بسیج دیدم، از بچه‌های محله سعدی بودن ولی این خاطره برام ماند که یک لایه‌هایی از نیروهای انقلابی هستند که اصلا ما ندیدمشون و روشون حساب نمی‌کنیم.

👈به شرح حال در ایتا بپیوندید.

  • ۰۴/۱۱/۲۸
  • حمید رضا باقری

هیات بنی‌هاشمی شیراز

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی